" اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّی تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا                /                              یاداشت  و سوژه هاي خبري خود را از «اینجا» برای ما ارسال نمایید       رودکوف کجاست:رودکوف در منتهی الیه کوه حاتم یکی از دهها کوه باعظمت و استوار کهگیلویه و بویراحمد و خوزستان قرار دارد.      
چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ - ۰۸:۳۹  |  Wednesday, 12 December 2018
کد خبر: ۲۱۸۶۳
تاریخ انتشار: ۰۹:۵۲ - ۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۷
یاداشت / سید اکبر سلیمانی
سید اکبر سلیمانی با ارسال مطلبی در باره پتانسیل واژه های بومی و مرگ تدریجی؛ اشاره ای به محاسن و معایب فرهنگ بومی داشت که در ادامه با هم می خوانیم.
پایگاه خبری آوای رودکوف-سید اکبر سلیمانی:پیرزن نود سالی سن داشت و اندوهی هزاران ساله. چروکهای صورتش راه هایی بودند به هزارتوی تاریخ. راه های رفته. بن بست ها. راه های بی بازگشت. کوره راه ها. کنارش نشستم و چای مهربانی اش را نوشیدم. چندین زبان هم که بدانی تنها زبان مادری ات از عمق جان می آید. گویشمان لری بود.  هر دو لر بودیم، هر دو طیبی بودیم. اما او در استخدام کلمات استاد بود و من شاگردی مبتدی. واژه هایی که پیرزن بر زبان می آورد اصیل بودند، ساده، وسیع، باشکوه ! می رقصیدند، شیون می کردند، عطرشان پخش می شد. واژه های من بدلی ناشیانه از این شاهکارها بودند. .

از نصیر _ نوه اش  _ پرسیدم که رفیق دوران مدرسه ام بود. صورتش یکمرتبه هزار حالت مختلف را یکجا به خود گرفت. لبخند، نگرانی، دلشوره، تلخی، غم، دلواپسی و... تضاد احساس ها تابلوی غریبی ساخته بود.

_ اَ نصیر چه خَوَر؟ ( از نصیر چه خبر ؟ )
_ ای رورُم، چه سیت بِگُم؟ زینه ش " بِیزارنومشه بسی که اومه.
( پسرم چی بهت بگم؟ زنش بیزارنامه اش را برایش فرستاد )
نگران و دلواپس " نصیر " شدم و اولش معنی " بیزارنومه " رو نفهمیدم. به کسر " ب" و سکون " ی " تلفظش می کرد. هی با خودم می گفتم بیزارنومه. چند بار که تکرارش کردم فهمیدم منظورش " بیزارنامه " است. بیزارنامه. به جای نامه درخواست طلاق، می گفت بیزارنامه !

و چه کلمه ای بجای بیزارنامه می تواند تلخی تصویر طلاق را به ذهن متبادر سازد ؟!
دستش را بوسیدم، صورتم را بوسید و آن تابلو غریب را از سیمای من آویزان کرد

حس های مختلف در من جا گرفتند.  دلواپسی، نگرانی، خوشحالی، ترس، عصبانیت، دلتنگی، شور و...همه با هم سراغم آمده بودند ! خوشحال بودم از اینکه برای اولین بار این واژه را شنیدم. احساس غرور کردم از اینکه پیشینه ای با چنین واژه های باشکوهی دارم. ناراحت بودم  که چرا تا امروز این واژه و هزاران واژه اصیل دیگر را که نیاکانم به کار می بردند نشنیده و یا شنیده و بی توجه به شکوهی که دارد به آسانی از کنارشان گذشتم !  حسرت خوردم بر اینکه  چرا  امروز دیگر اثری از این کلمه و هزاران کلمه اسطقص دار صمیمی دیگر در دیالوگ های مردم حتی در دهات هایمان دیده نمی شود؟! ترسیدم از اینکه چند سال دیگر، فرزندم حتی همین اندک واژه های اصیل لری ای که من به کار می گیرم  را هم بر زبان نراند. خجالت کشیدم از اینکه امانتدار خوبی برای حفظ این میراث گرانبها نبوده ایم !

دغدغه رهایم نمی کرد. احساس می کردم آتشی که به جان فرهنگ های فولکلور افتاده ویرانگرتر از آتشی است که میان بلوط و بن هایمان می چرخد و زبان تمسخرش را به ما و جنگل هایمان نشان می دهد. تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم واژه های اصیلی را که روزی بر زبان نیاکانم جاری بودند، از دهان آتش بگیرم و به فرزندم هدیه دهم. گنجینه ای از واژه های رو به زوال بومی برایش به یادگار بگذارم‌. به او یاد دهم که به فرهنگ، ادبیات و گویش اجدادش افتخار کند. به او نامه ای خواهم نوشت که مقدمه اش جمله هاینریش بل باشد: فرزندم، وقتی می بینی کسی لهجه دارد معنی اش این است که یک زبان از تو بیشتر می داند.

کهگیلویه و بویراحمد

نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
shahram
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۳۳ - ۱۳۹۷/۰۲/۰۸
0
0
آفرین....واقعا خیلی عالی بی
نام:
ایمیل:
* نظر:
عکس روز