" اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّی تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
پایگاه خبری آوای رودکوف|در این شعر، «مهسا» نامی است که دو سرگذشت متفاوت را به هم پیوند میدهد: مهسا امینی و شهیده دکتر مهسا طاهری، دانشآموخته و پژوهشگر حوزه شیمی ـ فیزیک و فناوریهای مرتبط با صنایع دفاعی، که بر پایه روایتهای منتشرشده، در جریان حملات اسفند ۱۴۰۴به شهادت رسید و هویتش پس از مدتی از طریق آزمایش DNA شناسایی شد. شاعر در فاصله میان این دو نام، به تفاوت بازتابِ دو مرگ، تضاد روایتها و حیرت انسانیِ خود در برابر پرسشهای بیپاسخ زمانه میپردازد.
از مهسا تا مهسا
دلم گرفت از این خبر
دلم برای خودم سوخت
که نمیدانم
نمیفهمم
این همه تضاد را
در درونم، در بیرونم
در کوچه های جامعهام
در میز کارِ سردم.
من چه کنم
که یک نام
چند قصه میشود؟
«مهسا»یی که جهان با گریهاش
قاب گرفت و ستارهاش کرد؛
و «مهسا»یی که در سکوتِ خاک
با یک قطعه فلز به خانه بازگشت
فلزی که از جنسِ نورِ آزمایشگاهش بود.
یکی را تاریخ بلند کرد
رویِ شانههای اعتراضِ امثال ما
تا غربت را لباسِ افتخار بپوشانیم؛
و خون دیگری را
چنان بینام بر زمین ریخت
که فقط dna، هویتش را میشناخت.
من اما
نه انگشتِ اتهام دارم نه سهمِ یقین.
فقط میدانم:
این همه تضاد
تنگ است
برای سینۀ یک نفر.
من چه کنم؟
شاید همین پرسیدنْ خودِ جواب است.
شاید همین «نفهمیدنِ» صادقانه
زلالتر از «فهمیدنِ» خاموش.
دلم گرفت؛
اما سرما که ناله کند
سخت است که صدای کسی شنیده شود.
شاید سکوتِ من
آن قطعهٔ رادارگریزِ گمشده است:
دیده نمیشوم
ولی آنجا هستم.