" اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّی تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا 

      
شنبه ۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۲:۲۸   |   Saturday 11 July 2026
کد خبر: ۳۸۱۰۴
تعداد نظرات: ۵ نظر
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۴۰۴ - ۲۳:۲۳
در سوگ شهید ستوان یکم رحیم مجیدی‌مهر ؛

نقش بر برف ؛ راضیه آرچین

نقش بر برف ؛ راضیه آرچین
این شعر، روایت ایستادن مردی‌ست در سپیدی برف؛ مرزبانِ دلیری که پیش از شنیدن «بابا»، جان خود را سپر امنیت کرد و نامش را برای همیشه بر حافظه‌ی این سرزمین نشاند.

پایگاه خبری آوای رودکوف|گاهی قهرمانان، نامشان را نه بر سنگ که بر برف می‌نویسند؛ جایی که سرما شاهد آخرین ایستادن است.

این شعر، سوگ مردی‌ست که «بابا» را نشنیده رفت تا مرزها صدا نلرزند.

روایت رحیمی که ردّش، حتی در سپیدی برف، پاک نشد.

نقش بر برف

(در سوگ شهید ستوان یکم رحیم مجیدی‌مهر)

بشنو این قصهٔ پرآه از دیار برف‌ها /مردی از تبار کوهساران رفته حالا

آن که در نوای زمزمه‌های سرد باد نام«بابا» را به دامان کولاک می‌رساند!

در کَفَش، تصویر رویینی چو آفتاب بود / پشتش نوشته: «این کودک، معنای زندگی‌ست»

تازه لب گشوده بودش تا بگویدش«بابا» اکنون در گور برف، پدر خفته بی‌صداست

او که تک‌پسر بود و شش خواهر امیدش / رفت تا امید ملتی را در سکوت پاس دارد!

از لوداب تا بانه،پیوندی عجیب بود /با شکوه ارتفاعات، با صلابت یخ‌بندان

مردمش به سوگ آمدند، جمعیتی عظیم / تا نشان دهند این رحیم، رحمت بود بر این خاک

پیل‌افکن نام داشت،و افکند پیلِ مرگ بر زمین، تا زنده بماند آشیان‌های ما!

ای مرزدارِ عشق، در آن برفِ سفید و سرد / گرمی نگاه تو، چراغ راه ماند در این دیار

پسرِ تو بزرگ شود، با قصه‌ات زنده شود خواهد گفت: بابای من، قهرمان این مرز و بوم!

و دوباره می سرایم: کسی از «کوهساران سرفراز» رفت / نشانی از خودش بر جان «برف» کرد

به کردستان که می‌بردش مأموریت / ز لوداب،یک «تنه‌ی بلوط» رهسپار شد

نهال او رها در باد و بوران شد / ولیکن ریشه در اعماق این خاک

چو«رود خرسان» آرام و پرقدرت / به سوی مرز می‌شد روانه!

پدرِتنها پسر، در خانه با شش دختر / به انتظار نشسته بر سرِ یک گذرگاه

گذرگاهی که از آن،تنها افتخار می‌آید / گذرگاهی که از آن، تنها یک نام می‌آید

ای نقش مانا بر صفحه‌ی برف‌های زمان! / تو رحیمی و چه زیبا رحمتت را گستردی

تو را خاکِ لوداب در آغوش می‌گیرد / و تاریخ، تو را بر سینه‌ی خود می‌دوزد

پسر، با واژه‌ی «بابا» بزرگ خواهد شد / و خواهد دانست که بابا، یعنی «پاسدار نور»!

شاعر: راضیه آرچین

نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۲
انتشار یافته: ۵
همتی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۳:۴۴ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۲
0
0
درود برشما عالی بود
حسینی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۴:۰۷ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۲
0
0
بسیار عالی درود برشما
سرباز
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۷:۲۲ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۲
0
1
درود خیلی عالی بود
خیراندیش
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۱ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۲
0
0
عالی زنده باد
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۱:۰۵ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
0
1
درود برشما عالی بود ما زندگیمان را مدیون این شهداییم که از جانشان گذشتند
نظرات بینندگان
captcha