" اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّی تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
پایگاه خبری آوای رودکوف|گاهی قهرمانان، نامشان را نه بر سنگ که بر برف مینویسند؛ جایی که سرما شاهد آخرین ایستادن است.
این شعر، سوگ مردیست که «بابا» را نشنیده رفت تا مرزها صدا نلرزند.
روایت رحیمی که ردّش، حتی در سپیدی برف، پاک نشد.
نقش بر برف
(در سوگ شهید ستوان یکم رحیم مجیدیمهر)
بشنو این قصهٔ پرآه از دیار برفها /مردی از تبار کوهساران رفته حالا
آن که در نوای زمزمههای سرد باد نام«بابا» را به دامان کولاک میرساند!
در کَفَش، تصویر رویینی چو آفتاب بود / پشتش نوشته: «این کودک، معنای زندگیست»
تازه لب گشوده بودش تا بگویدش«بابا» اکنون در گور برف، پدر خفته بیصداست
او که تکپسر بود و شش خواهر امیدش / رفت تا امید ملتی را در سکوت پاس دارد!
از لوداب تا بانه،پیوندی عجیب بود /با شکوه ارتفاعات، با صلابت یخبندان
مردمش به سوگ آمدند، جمعیتی عظیم / تا نشان دهند این رحیم، رحمت بود بر این خاک
پیلافکن نام داشت،و افکند پیلِ مرگ بر زمین، تا زنده بماند آشیانهای ما!
ای مرزدارِ عشق، در آن برفِ سفید و سرد / گرمی نگاه تو، چراغ راه ماند در این دیار
پسرِ تو بزرگ شود، با قصهات زنده شود خواهد گفت: بابای من، قهرمان این مرز و بوم!
و دوباره می سرایم: کسی از «کوهساران سرفراز» رفت / نشانی از خودش بر جان «برف» کرد
به کردستان که میبردش مأموریت / ز لوداب،یک «تنهی بلوط» رهسپار شد
نهال او رها در باد و بوران شد / ولیکن ریشه در اعماق این خاک
چو«رود خرسان» آرام و پرقدرت / به سوی مرز میشد روانه!
پدرِتنها پسر، در خانه با شش دختر / به انتظار نشسته بر سرِ یک گذرگاه
گذرگاهی که از آن،تنها افتخار میآید / گذرگاهی که از آن، تنها یک نام میآید
ای نقش مانا بر صفحهی برفهای زمان! / تو رحیمی و چه زیبا رحمتت را گستردی
تو را خاکِ لوداب در آغوش میگیرد / و تاریخ، تو را بر سینهی خود میدوزد
پسر، با واژهی «بابا» بزرگ خواهد شد / و خواهد دانست که بابا، یعنی «پاسدار نور»!
شاعر: راضیه آرچین
درود برشما عالی بود
بسیار عالی درود برشما
درود خیلی عالی بود
عالی زنده باد
درود برشما عالی بود ما زندگیمان را مدیون این شهداییم که از جانشان گذشتند