" اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّی تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا 

      
شنبه ۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۳   |   Saturday 11 July 2026
کد خبر: ۳۸۳۰۹
تاریخ انتشار: ۲۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۵
45 روز گذشت ؛

یاسوج؛ شهری که در لحظه‌های سخت، همچون کوه می‌ایستد | فیلم

یاسوج؛ شهری که در لحظه‌های سخت، همچون کوه می‌ایستد | فیلم
یاسوج، در آین روزهای آتش و خون، شبیه هیچ شهر معمولی‌ای نبود؛ شبیه یک سنگر بزرگ بود که تا دوردستِ کوه‌های زاگرس امتداد پیدا کرده بود.
فتاح
نویسنده: فتاح بدری

 پایگاه خبری آوای رودکوف|یاسوج، در آین روزهای آتش و خون، شبیه هیچ شهر معمولی‌ای نبود؛ شبیه یک سنگر بزرگ بود که تا دوردستِ کوه‌های زاگرس امتداد پیدا کرده بود. خیابان‌ها دیگر فقط آسفالت و جدول و چراغ نبودند؛ «کف خیابون» شده بود قرارِ مردمی که تصمیم گرفته بودند به صحنه بیایند و تا آخر بایستند.

دیگر «یکی شدیم همه / فرصت واژه‌ها کمه» فقط یک شعار نبود؛ ترجمه‌ی حال و هوای شهری بود که زن و مرد، پیر و جوان، سرباز و دانشجو، بازاری و روستازاده‌اش کنار هم، شانه به شانه، در حمایت از رزمندگان اسلام صف کشیده بودند. در جنگ رمضان، یاسوجی‌ها فقط تماشاچی نبرد نبودند؛ روحشان، غیرتشان، فریادشان، همه در خط مقدم بود.

قرار گذاشته بودند، از این به بعد،

«میدان با رزمندگان و کف خیابان با ما »

پس آمدند. از دل کوچه‌های باریک تا بلوارهای اصلی، سیل جمعیت بود که به هم گره خورده بود؛ پرچم‌ها در هوا، عکس شهدا بر دست‌ها، چفیه بر گردن‌ها، اشک در چشم‌ها و لب‌ها پر از صلوات و صداي «لبیک». هرکس به نحوی رزمنده بود؛ یکی با دست‌های گره‌کرده، یکی با اشک، یکی با شعار، یکی با نذر و دعا.

وقتی صحبت از موشک و خطر و آتش می‌شد، دل‌ها عقب نمی‌کشید؛ برعکس، استوارتر می‌ایستادند. گویی همان نغمه در گوش خیابان‌ها تکرار می‌شد:

**«موشک از آسمون اومد کف خیابون /

با خونمون خط می‌کشیم کف خیابون»**

یعنی اگر آتش از آسمان ببارد، این مردم‌اند که با خون خود، با ایستادگی خود، مرز شرف و غیرت را روی سنگفرش شهرشان خط می‌کشند. یاسوج در این روزها، کلاس درس وطن‌دوستی بود؛ مکتبی که شاگردانش فرزندان همان اَریو برزنِ اسطوره‌ای بودند؛ پهلوانی که هزاران سال قبل، در همین کوه‌ها برای دفاع از خاک ایران شمشیر کشید و امروز خون و غیرتش در رگ‌های جوانان این شهر می‌جوشید.

هیچ‌کس برای تماشا نیامده بود؛ همه آمده بودند برای حضور، برای تعهد، برای پیمان. گویی تک‌تکشان در دل می‌گفتند:

«ما اومدیم شهید بشیم، کف خیابون»

این جمله در دهان جوانان یاسوج فقط یک شعار تند نبود؛ بیانیه‌ی نسلی بود که فهمیده بود امنیت، آسان به دست نیامده و بی‌هزینه حفظ نمی‌شود. هر نگاه، هر قدم، هر فریاد، یادآور این بود که «یاسوجی‌ها در جنگ رمضان، در کف خیابان سنگ تمام گذاشتند.»

در میان این موج انسانی، صداهایی بلند می‌شد که همه را به وحدت فرا می‌خواند:

«پاشو با هم داد بکشیم، کف خیابون»

و پاسخ جمعیت، کوه‌ها را می‌لرزاند. وقتی نام رزمندگان اسلام می‌آید، بغضِ غرور گلوها را می‌گرفت؛ وقتی سخن از رهبری و خط ولایت می‌شد، شعارها رساتر، ردیف‌تر، محکم‌تر می‌شد. آرزو داشتند که صدای‌شان به گوش سیدعلی برسد؛ همان‌گونه که در آن نغمه‌ی حماسی آمده بود:

«تو دو سه تا جمله می‌خوام سید علی حرف بزنه»

انگار که می‌خواستند بگویند: ما در یاسوج، آماده‌ایم؛ فقط فرمان را بگو.

بعد، افق نگاه‌ها از خیابان‌های شهر فراتر می‌رفت؛ از مرزهای ایران عبور می‌کرد و به قدسی می‌رسید که سال‌هاست در سرودهای این ملت تکرار می‌شود:

«قدس منتظر ماست…»

و زیر لب، خیلی‌ها با ایمان و اطمینان نجوا می‌کردند:

«ایران بیمه‌ی زهراست / پرچم همیشه بالاست»

این باور، ستون فقرات استقامت مردم بود. آن‌ها یاسوج را تکه‌ای از جغرافیای مقدس ایران می‌دانند؛ ایرانی که به نام دختر پیامبر، به نام زهرا(س)، بیمه شده است. پس چگونه می‌شد در چنین سرزمینی، در چنین شهری، در روزهای آتش و خون، مردم به خیابان نیایند و در حمایت از رزمندگان اسلام، کوه‌وار نایستند؟

در جنگ رمضان، یاسوج فقط شاهد نبود، شریک حماسه بود. مادرانی که عکس فرزندان رزمنده‌شان را در دست گرفته بودند، پدرانی که آرام و صبور، اما با چشمانی برافروخته در صفوف جمعیت می‌ایستادند، نوجوانانی که تازه طعم شور جوانی را چشیده بودند اما حرف از شهادت می‌زدند، همه و همه یک پیام داشتند:

ای رزمندگان اسلام!

یاسوج پشت شماست.

ایران، پشت شماست.

این خیابان‌ها، این فریادها، این اشک‌ها، این پرچم‌ها، همه گواهند که ملت تنهایتان نمی‌گذارد.

و تاریخ، با حروفی از آتش و نور، این جمله را در دفتر خود ثبت کرد:

**در جنگ رمضان، فرزندان اَریوبرزن در یاسوج، در کف خیابان سنگ تمام گذاشتند؛

این حضور، این صلابت، این نوع وطن‌دوستی از این مردم بعید نبود؛

مردمی که عهد کرده‌اند تا آخرین نفس،

پرچم این سرزمین را «همیشه بالاست» نگه دارند.

نظرات بینندگان
captcha